آخر هوش مصنوعی چه ربطی به ماشین ظرفشویی من دارد؟
تا به حال فکر کردهاید هوش مصنوعی و ماشین ظرفشوییتان چه وجه مشترکی میتوانند داشته باشند؟ یا عجیبتر از آن: اینکه چقدر از ماشین ظرفشوییتان استفاده میکنید ــ یا اصلاً نمیکنید ــ شاید چیزی درباره رابطهتان با هوش مصنوعی لو بدهد؟ اینکه چرا عاشقش هستید، از آن میترسید، یا اصلاً نمیدانید باید با آن چهکار کنید.
بله، در وهله اول کمی عجیب به نظر میرسد. ولی قول میدهم در این مقاله فال قهوه نگیریم. فقط یک داستان ماشین ظرفشویی است که ــ امیدوارم! ــ تا آخرش معلوم شود چه ربطی به بحثهایی دارد که این روزها سر کار درباره هوش مصنوعی داریم.
همکاری که بیست سال منتظر ماند
آدم که سالها تنها زندگی کرده باشد و با آشپزی هم میانهای نداشته باشد، ماشین ظرفشوییاش سرنوشتی شبیه مال من پیدا میکند: نزدیک بیست سال، یکی از این ماشینهای ظرفشویی گوشه آشپزخانه لم داده بود و به سقف زل زده بود. آخر در زندگی یکنفرهای که در خانه نهایتاً یک صبحانه یا یک سالاد میخورید، ماشین ظرفشویی لازم ندارید که!
اما آدمیزاد همیشه یکجور نمیماند. حدود یک سال پیش، بیشتر برای کمی استراحتدادن به مغز، نگارنده عزمش را جزم کرد و اقدام به پختوپز نمود؛ و هرچه بیشتر پخت، بیشتر خوشش آمد! منتها خیلی از غذاها را انصافاً نمیشود فقط برای یک یا دو پرس درست کرد. برای همین پای دوست و آشنا و همسایه به سفره ما باز شد و تعداد ظرفهای کثیف هم بهصورت تصاعدی بالا رفت. در چنین شرایطی مگر میشد یکی از اعضای قدیمی آشپزخانه را نادیده گرفت؟! همان ماشین ظرفشویی عزیزی که تمام این سالها بیسروصدا آن گوشه نشسته بود و مرا تماشا میکرد. نه غری زده بود، نه گلهای؛ فقط منتظر بود روزی بالاخره سرنوشت صدایش بزند.
به جلسه معارفه هم احتیاجی نبود. نه قرارداد رسمی، نه توافقنامه ساعت کاری، نه هیچکدام از این تشریفات. خیلی ساده کار را بین خودمان تقسیم کردیم: بخش خلاقانه و خوشمزه ماجرا با من؛ بخش نهچندان دلپذیرش با او. و چه همکار نازنینی از آب درآمد، بوشیجانِ عزیز! امروز دیگر زندگی بدون او برایم قابل تصور نیست. (البته نمیدانم این احساس دوطرفه است یا خیر!)
حالا چرا این داستانِ تحول موفق را تعریف میکنم؟ چون در کمال تعجب، چیزی شبیه همین رابطه بین من و همکار دیگری هم شکل گرفته: منشیجان، دستیار هوش مصنوعیام. همکاری که تا یک سال پیش هیچ نقشی در زندگیام نداشت و امروز در بخش بزرگی از کارها با تمام توان کنار من است.
حالا تصور کنید در میان همه کارهای ریز و درشت روزانه که هنوز دور اول آنها تمام نشده، دور بعدی آن آغاز میشود، یک همکار ساکت و خستگیناپذیر و مؤدب ناگهان سر برسد و با کمال میل بار این کارهای تکراری را که هیچوقت هم دلتان نمیخواسته انجام بدهید، از دوشتان برمیدارد! اصلاً تصورش هم دلانگیز است!
کمی واقعبینی هم لازم است! نمیگویم ناگهان همه کارها تبدیل میشوند به کارهای خلاقانه و جذاب، اما شانس اینکه بخش بزرگی از آن کارهای کمتر دوستداشتنی (مثل ظرفهای کثیف) از جلوی چشمتان غیب بشوند خیلی بالاست. و خوبی ماجرا اینجاست که خوشبختانه در دورهای زندگی میکنیم که این صحنه خیالی میتواند دیگر خیلی خیالی نباشد!
خانم محترم، هوش مصنوعی کجا، ماشین ظرفشویی کجا!
البته مقایسه ماشین ظرفشویی با هوش مصنوعی شاید سادهسازیِ عجیبی به نظر برسد. ظرف محبوبتان را بیآنکه نگاه کنید مناسب ماشین ظرفشویی هست یا نه داخلش بگذارید، ممکن است بوشیجان یک تکه پلاستیک کجوکوله تحویلتان بدهد؛ اما هوش مصنوعی مسلماً میتواند اشتباهاتی با پیامدهای بسیار جدیتر داشته باشد. طبیعتاً همه ما این را میدانیم و قرار هم نیست وانمود کنیم این دو خطر هماندازهاند. (حالا نمیخواهم به سبک تبلیغهای برنامه کودک دهه شصت از خطرات چرخگوشت حرف بزنم!) اما انصافاً شما بگویید، چند فناوری میشناسید که هیچ خطری نداشته باشند؟ هرچه فناوریها توانمندتر و پیچیدهتر میشوند، بیشتر لازم است بفهمیم با چه چیزی سروکار داریم.
فرمول یک زیر پای راننده پیکان
فرض کنید تمام عمرتان با پیکان رانندگی کردهاید. حالا یک نفر سوئیچ ماشین فرمول یک را بگذارد کف دستتان. (این مثال به همان اندازه که ماشینهای فرمول یک اصلاً سوییچ ندارند، نشدنی است، اما کار ما را راه میاندازد!) همینطوری میپرید پشت فرمان و گاز میدهید؟ امیدوارم که همچین کاری نکنید! ماشین فرمول یک که سهل است، اگر به راننده پیکان ناگهان فراری هم بدهند، خطر اینکه خودش و بقیه و خود ماشین به دیار باقی بشتابند آنقدر بالاست که حتی تصور آن هم ترسناک است.
حالا چرا باید انتظار داشته باشیم فناوریهای جدیدی که در دسترس ما قرار میگیرند مهارتهای جدید نخواهند؟ شاید یکی از دلایل آن نزدیکی زبان ارتباط به زبان ماست و این توهم ایجاد میشود که کلاً کار کردن با آن هم آسان است و در نتیجه خطراتی که میتواند ایجاد کند را دستکم یا حتی نادیده میگیریم. در مورد مثال ماشین هیچ شکی هم برایمان نبود. اما به هوش مصنوعی که میرسیم، انگار فقط بین دو سر طیف حرکت میکنیم: از یک سو «وای، ببین این فناوری چه کارهایی میکند! دیگر نه دکتر میخواهیم، نه مهندس، نه نویسنده، نه هیچی»، و از سوی دیگر سؤالهای ترسناک و آخرالزمانی: اگر همه شغلهایمان را بگیرد چه؟ اگر بچههایمان دیگر خودشان فکر نکنند چه؟ اگر دنیا را نابود کند؟
منظور این نیست که این سؤالها را نباید پرسید. اما آیا نمیشود جایی میان اینهمه هیجان و وحشت، بهجای غرقشدن در انبوه نظرها ــ که بعضیشان هم بیاساساند ــ کمی وقت برای شناختن خودِ این فناوری بگذاریم؟
راهی که قبلاً هم رفتهایم
یادتان هست قبل از اینکه اینترنت جزئی از زندگی روزمره بشود، چطور تحقیق میکردیم؟ (راستش خودم خیلیهایش یادم نیست! بالاخره ما هنوز جزو جوانها حساب میشویم!) به کتابخانه میرفتیم، لابهلای کتابها و مجلهها و روزنامهها میگشتیم و خیلی وقتها باید از این و آن میپرسیدیم اصلاً کجا دنبالش بگردیم؛ پیدا کردن یک جواب، خودش میشد یک پروژه! بعد پای اینترنت به همهجا باز شد: چند کلمه در موتور جستوجو (همان گوگل خودمان)، دهبیست سایت باز، مقایسه، و بالاخره ــ اگر بهاندازه کافی صبور بودیم ــ یک جواب. آیا این تغییر باعث شد دیگر نتوانیم فکر کنیم و استدلال کنیم؟ یا برعکس، برای خیلی از ما دسترسی به اطلاعاتی را ممکن کرد که قبلاً به این سادگی پیدا نمیشد؟
امروز منشیجان میتواند بخش بزرگی از همین گشتن و خواندن و مقایسهکردن را خودش انجام بدهد و با یک جواب برگردد، بیآنکه ما را به گردش میان بیست زبانه مرورگر بفرستد. (و چند تا از آن صفحهها آنقدر ماهرانه برای موتور جستوجو بهینه شده بودند که اول فهرست بیایند، ولی تقریباً هیچکدام جواب سؤال ما را نمیدادند!) البته همانطور که قبلاً هرچه را در اینترنت پیدا میکردیم باور نمیکردیم ــ یا دستکم نباید میکردیم ــ همین نکته امروز هم صدق میکند؛ هوش مصنوعی همان مشکل را در لباسی قانعکنندهتر پیش پایمان میگذارد: پاسخی اشتباه، با نثری زیبا و لحنی سرشار از اطمینان. (بدتر از همه وقتی منشیجان اصرار میکند که اصلاً چنین اشتباهی نکرده و شما باید آنقدر زرنگ باشید که ثابت کنید کرده!) پس سؤالهای بهتری میپرسیم، سراغ منبع اصلی میرویم و کمی بدبینیِ سالم هم بد نیست. بنابراین نه، به نظر نمیرسد در حال خنگتر شدن باشیم!
این راه را قبلاً هم رفتهایم. یادتان هست وقتی فروشگاههای اینترنتی آمدند، چقدر میشنیدیم که مغازهها و کتابفروشیها کلاً تعطیل میشوند و کتاب کاغذی مرده است؟ بعضیهایشان البته تعطیل شدند. اما بعضی دیگر مشتریهایی خیلی دورتر از محله خودشان پیدا کردند؛ و آن نویسنده جوانی که هیچ ناشری حاضر نبود رویش ریسک کند، یکدفعه میتوانست کتابش را الکترونیکی منتشر کند و خودش دنبال خواننده بگردد. بعد هم گل سرسبد ماجرا رسید: بانکداری اینترنتی. دیگر نه صفی، نه کیف پر از پول نقدی. خطر تازه هم داشت ــ هک و کلاهبرداری و شکلهای جدید دزدی ــ اما انصافاً قدیمها هم که همهچیز امنوامان نبود! شیوه سروکارداشتنمان با پول عوض شد و راههای تازهای هم برای محافظت از آن پیدا کردیم.
روی دیگر سکه – نه در اصل مغزش!
حالا چرا وقتی به هوش مصنوعی میرسیم، اینقدر از چیزهایی حرف میزنیم که ممکن است از دست بدهیم؟ بعضی از این هشدارها قطعاً ارزش توجه دارند. بعضی دیگر فقط نظرهایی هستند که آنقدر تکرار شدهاند که کمکم شبیه واقعیت به گوش میرسند. (و گاهی آدم کنجکاو میشود بداند کسانی که این پیشبینیها را میکنند، خودشان چقدر از بخشهای تکنیکی هوش مصنوعی سر درمیآورند.)
عادت کردهایم درباره یکی از دو روی سکه حرف بزنیم، اما اصل آلیاژ درون آن است. وقتی کار تازهای یاد میگیریم، مهارتهای جدیدی پیدا میکنیم؛ و همین مهارتها اغلب کنجکاومان میکنند سراغ چیزهایی برویم که قبلاً حتی به فکرمان هم نرسیده بود. امکانات تازه، نیازهای تازه میآورند؛ و نیازهای تازه میتوانند خدمات تازه، شغلهای تازه و حتی بازارهای کاملاً جدید بسازند. نه یکشبه و نه بیدردسر، اما آیا این سوی ماجرا ارزش آن را ندارد که کمی بیشتر به آن توجه کنیم و برای آشنایی بیشتر و اصولیتر با آن وقت صرف کنیم؟ (بهجای اینکه فقط قصههای ترسناک بخوانیم!)
طبیعتاً منظور این نیست که خطرها به شکلی جادویی ناپدید میشوند. حریم خصوصی، اشتباههای پرهزینه، آینده شغلها؛ همه اینها به دقت و مراقبت نیاز دارند و گاهی هم به مقررات تازه. اما شاید در کنار این سؤال که «هوش مصنوعی قرار است با ما چه کند؟»، بشود پرسید «ما واقعاً میخواهیم هوش مصنوعی چه کاری برایمان بکند؟» و مهمتر از آن: کدام بخش از کارمان را ترجیح میدهیم برای خودمان نگه داریم؟
من و بوشیجان قرار و مدار خوبی با هم داریم. اما خدا را چه دیدی، شاید یک روز همکار دیگری هم به جمعمان اضافه شود: یک ربات آشپزخانه همهکاره. اسمش را هم از همین حالا انتخاب کردهام: آشیجان! (بوشیجان، آشیجان، منشیجان… ما خانه قاعدهمندی داریم.) قرار است آن روز آشیجان همه کارها را بکند و من روی مبل لم بدهم؟ جواب درست این است: نمیدانم و اصلاً لازم نیست الان بدانم! مهم این است که از تغییر کردن هراس نداشته باشم و حداقل از این مطمئنم که اگر هم خودم همچنان آشپزی کنم، مسئولیت خردکردن و رندهکردن پیاز را به آشیجان میسپارم.
راستی، یک وظیفه سخت هم هست که ظاهراً همیشه به دوش خودمان میماند: چشیدن طعم غذا! طفلک این ماشینها از این نعمت بیبهرهاند.
برای ادامه یادگیری
برای شناخت فرصتها و محدودیتهای هوش مصنوعی، با دوره اول و رویکرد آموزشی ما آشنا شوید.